نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ، من ، نیستم
خ.ک : یه زمانی می گفتم که اشکال نداره ! من همه تلاشم و می کنم ! اگه یه وقتی بازم گفت کسی تو زندگیشه که نمی تونه به یکی دیگه فکر کنه ، از کم گذاشتن و گشاد بازی خودم فکربد به سرم نزنه و مثلا روحیم و نبازم و زندگی خودم و کنم . بعد یه مدت به خودم گفتم اشکال نداره کنارش بودن هم خودش دنیایی داره ، بازم نشد ، یعنی ایندفه نخواست که بشه ، شاید دیگه اینجا چیزی ننویسم ، نمی دونم … نمی خوام که بدونم ، بازم دارم می رم . تا یه بهاردیگه …

بر می گردم
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
کشتن خواهر زاده کار هرکسی نمی تونه باشه
این یکی رو حتما خود پائلو کوئیلیو کشته
خ.ک : شک نکنید
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
خنثی بودن مسیر خوبی برای زندگی نیست
و با تعادل و میانه روی بسیار متفاوت است
خنثی بودن یعنی صفر
و بر خلاف ظاهر دوست داشتنی اش
اصلآ جالب و جذاب نیست
میتوانید عصبانی باشید ! گریه کنید
بیرحم و یا حسود باشید
فقط خنثی نباشید
شما را به مقدساتتان قسم
حتی اگر این مقدسات یک پیچ گوشتی بود
بگذارید احساساتتان یک هوایی بخورند
و دم دست باشند
هوی با توام ! بگذار لااقل گذشته را برایت جبران کنم …
بعضی وقت ها وقتی میگویید کسی الاغ است
در واقع کاری که شما کردید توهین به الاغ بوده
این قانون را همین نیم ساعت پیش تصویب کردم
میتوانید زیاد روی آن تمرکز نکنید
…
صبر کردم ببینم کسی نظر مرا میپرسد یا خیر
و لطف کردند و نپرسیدند
اتفاقی که از آن لحظه به بعد افتاد این بود
که میل شدیدی به کشتار جمعی در من بوجود آمده
که هنوز هم پا برجاست
خ.ک : خب قبول دارم اشتباه کردم . توام دیگه اینقد سنگ دل نباش . . .
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
ا َه …
چه درد آلود و وحشتناک !
چه بود ؟
ابن تیره بیرحم ، از کجا آمد ؟
که غمگین باغ بی آواز مارا باز ، در این محرومی و عریانیه اسفند ،
بدین سان ناگهان خاموش و خالی کرد …
« م.امید »
وعده دیدار نزدیک است
گاه دلم می لرزد ، گاه دستم
و گاه گویی که من مستم
« از اخوان باید باشه »
خ.ک : بله ، وعده دیدار نزدیک است
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
یکی تو فکر عشقه
یکی تو فکر یاره
یکی همیشه مست و
یکی منم که بی تو بیقراره
یکی رسید به یارش
یکی در انتظارش
یکی داره می خنده
. . .
. .
.
خ.ک : هایده جون این ماله دوره شما بود الان یکی مثل من که روش نمی شه بره جلو به طرف بگه دوسش داره چی. . . ؟
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
I Didn’t Want to know
I Just didn’t want to know
On My Way to Depart From Life
In the Circus Of the Damned
Across The Open Fields , On Burial Ground
Again and Again
Reach the Highest Level of darkness and Forlorn
I’m on My Way to Depart from LIfe
…
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
چه شیرین است درس ریاضی و چه شیرینانه سرویس کرده است دهان ما را
خ.ک :
- ایندفه دیگه می دونم چجوری بخونم که پاس بشم !!!
- آره ! حتما ! دو دفعه قبلم یادمه همین و گفته بودی
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
جاتون خالی چندی پیش فیلمی دیدم بدین مضمون که دو کبوتر عشق بودن که وقتی این یکی به اون یکی علاقه مند می شد اون یکی این یکی رو دوست نداشت یا وقتی اون یکی به این یکی علاقه مند می شد این یکی خودش و چس می کرد … و آخرشم که این یکی می ره به اون یکی ابراز علاقه کنه میبینه که اوه اوه اون یکی شب با یکی دیگه از اون کارای خفنی که ماها بلد نیستیم انجام داده و خلاصه کلی این یکی پریود میشه و می فهمه که باید بره کَل ِ اون یکی رو بخوابونه ، هی تو دانشگاه با یه شخص ثالث دیگه جلو چشم اون یکی حرکت های خفنی می زدند که بازم ماها بلد نیستیم یا اگه بلدیم رو نمی کنیم ، خلاصه سرتون و درد نبارم نه این به اون میرسه نه اون به این چون جفتش که یبار با هم قرار می زارن سنگاشون و وا بکنن تصادف می کنن و میمیرن . و منم تصمیم گرفتم که از این به بعد از این سبک فیلمایی که آدم رو پریود میکنه نبینم و بجاش بشینم مثل آدم درس بخونم بلکم از حس پریودی در بیام … ولی من هرچی فشار میارم می بینم وضعیت یه چیزی تو این مایه هاست :
چیزی نیست که بخوام بگم
جایی نیست که بخوام برم
هیچکی نیست که بخوام بیاد
برای رفتن حاضرم
چیزی نیست که بخوام لمس کنم
طعمی نیست که بخوام بچشم
بویی نیست که بخوام حس کنم
رنجی نیست که بخوام بکشم
جایی نیست که بخوام بمونم
مرزی نیست که ازش بگذرم
حقی نیست که بخوام بگیرم
سهمی نیست از بودن ببرم
راهی نیست که نرفته باشم
رنگی نیست که ندیده باشم
میلی نیست تا برنده باشم
طوری نیست که نبوده باشم
خ.ک : Period بودن هم دنیایی داره ، خودمونیما !!!
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
الان ساعت شش و سی و نه دقیقه ی صبحه و من یه چند دقیقه ی ایه که نشستم و دارم به این فکر می کنم که کی حال داره بلند شه بره دانشگاه
الان ساعت شش و سی و نه دقیقه ی صبحه و من دارم به این فکر می کنم که خواب چقدر خوبه
الان ساعت شش و سی و نه دقیقه ی صبحه و من دارم به این فکر می کنم که اصلا چرا من باید این وقت صبح بلند شم و برم بیرون
الان ساعت شش و چهل دقیقه ی صبحه و من دارم به این فکر می کنم که اصلا چه کاریه
الان ساعت شش و چهل دقیقه ی صبحه و من واقعا گشادم
الان ساعت شش و چهل دقیقه صبحه ی و من دارم به این فکر می کنم که چقدر دوست دارم امروز رو بپیچونم و برم بگیرم بخوابم
الان ساعت شش و چهل و یک دقیقه ی صبحه و من دارم می رم که حاضر شم و برم دانشگاه و به این فکر می کنم که چی می شه امروز اگه ببینمش …
خ.ک : هه عمرا
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
حذف شد …
خ.ک : مثل تموم حرفایی که تو دلم مونده برای گفتن به تو
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
پدر ، کسی که واسه من یا خیلی های دیگه خیلی بیشتر از جون عزیزه ! تو این دو سه سال اخیر شاید خیلی از دستم ناراحت بوده باشه چون هم ناراحتش کردم ، هم خودم رو ازش جدا کردم و تنها … البته نه اینکه قبل از این ماجرایه جدایی اذیتش نکرده بوده باشم ، نه اصلا ، همش باهاش ساز مخالف می زدم ، هیچوقت نشد باهاش مهمونی برم و هیچوقت های زیاده دیگه … ولی یه یه سالی میشه که همش بخاطرش ناراحتم ، همش تو فکرشم ، همش به خودم می گم برگردم و هرچی که گفت گوش کنم ، هرچی … ولی چرا ؟ منی که همش روحیم باز بود ، همش بخاطر برخوردای خوبم تحسین می شدم الان به این روز افتادم ؟ الان همه از من متنفرن ، شاید همش بخاطر همون مشغولیت ذهنیمه . همون چیزی که باعث شد یهو از همه جدا شم تو این یه سال .
یه سوال دارم ازت خدا !!! می دونی که اصلا به مضخرفاتی به نام تقدیر و سر نوشت و این جور چیزا اعتقادی ندارم، ولی چرا همش بدترین حالت ممکن واسه من اتفاق می افته ؟ اول که افتادن از درخت ۷ متری تو ۸ سالگی و له شدن بازوی چپم ، اون از تصادف با یه مینی بوس و ۲ ماه کما و از دست دادن یه چشم تو ۱۲ سالگی ، اینم از خبر سرطان بدخیم پروستات بابایه ۴۹ سالم تو ۲۰ سالگی …
به جان خوده خدا این آخریه ته ستمکاریه . آخه بی معرفت لاقل می ذاشتی ما به یه جایی برسیم بعد . بگذریم …
این و نوشتم که بدونی خدا جون درسته که با این اتفاق آخریه من رو کلا عوضم کردی و از همه بریدیم و عصبی و بی حال و حوصله شدم ولی بدون از امروز با همه رابطه هام و خوب می کنم ، یا مثل قبل مهربون می شم ، با همه طوری برخورد می کنم که وقتی باهام حرف می زنن ناراحت نشن . دیگه دختر را رو اذیت نمی کنم . دیگه سر کارشون نمی زارم و هزارتا دیگه ی دیگه که باعث بشه متفاوت بنظر بیام ، ولی نکته اخلاقیه قضیه و بذار بهت بگم : همه اینکارا واسه اینه که ـــون تو یکی از نقطه تا پس گردن بسوزه و بفهمی که این نیست رسم زمونه .
خ.ک : از همه کسایی که تو این مدت ناراحتشون کردم ، سر کارشون گذاشتم ، هکشون کردم ، جایی که نباید اسمشون رو بردم ، و هر چیزه دیگه همینجا عذر خواهی می کنم و ازشون می خوام که ببخشن و بدونن که هر کاری که لازم باشه برای عادی سازی روابط انجام می دم . باور کنید انجام می دم ، می خواید امتحان کنید …
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
من اصلا خوشم نمیاد که به رفتار یه سری با بفیه کار داشته باشم و اینا ولی می خوام بدونم این آقایون امین و راز دار که همش از بدی های آقایون و خوبی های خانم هامی گن و معلومه که واسه خوشایند خانم ها می گن این جوری خودشون متوجهن که چقدر حال به هم زنه رفتارشون ؟ تازه واسه کسب اعتبار پیش آقایون آمار خانم ها رو میفروشن !!! می خوام بدونم یعنی خودشون حالشون به هم نمی خوره ؟
خ.ک : قصد جسارت نداشتم ، قصدم اهانت بود
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
بگذریم
از این حرفا بگذریم
از تویی که منو نفهمیدی
از منی که خودمو هم نفهمیدم چه برسه به تو
از زندگی ای که با ما کنار نیومد
از دنیایی که خیلی راحت از ما گذشت
از خاطراتی که … یه دقیقه صبر کن بینم اصلا کدوم خاطرات ؟
بگذریم
از این حرفا بگذریم
چه بسیارند لحظه های -خمی
و چه اندکند لحظه های غیر -خمی
و چقدر نق می زنم من
و چقدر زر می زنم من
و من که تو تله ی آفساید خودم گیر افتادم
واینکه من بالاخره تونستم یه تحول اساسی تو زندگیم بدم
به این صورت که Virtua Tennis3 را کنار گذاشته
به شدت مشغول NHL 09 شدم
و خلاصه اینکه ما می توانیم اگر بخواهیم
و در آخر اینکه کلا دوست دختر داشتن اونقدرا هم بد نیست
همین طور دوست پسر بودن .
خ.ک : اینا رو نوشتم چون ترسیدم که مضخرف دونم پر بشه و مشکلات اساسی ایجاد بشه واسه مضخرف دونم
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
حرف هایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود ، نمی گوئیم
و حرف هایی هست برای نگفتن
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند
و سرمایه ماورایی هر کسی
به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
هیچ بارانی ردپای خوبان را از کوچه خاطراتمان نخواهد شست
خ.ک : دکتر شریعتی ، کسی برای من یکی از منفور ترین افراد به حساب می آد ، کسانی مثل بو علی سینا یا آیت الله خمینی ، یا اصلا همین دکتر شریعتی ، همونهایی هستند که مسیر تعقل رو تغییر دادن ، عقل رو تحت الشعاع دین و مذهب و خدا قرار دادن ولی در مورد من و امثال من نمی دونستن چی بگن چون ما معتقدیم : غریزه باهوش تر از عقل است و این چیزیه که باعث میشه از بقیه بخوام ازم متنفر باشن، البته خب هر کسی اگه دوتا از کتابای نیچه و خونده باشه می دونه که این جمله مربوط به یکی از کتابهای ایشونه .
حالا من نمی دونم چرا به نیچه می گن پوچ گرا یا حالا هر چیزه دیگه ، ولی یه چیزی هست که خیلی وقتا با خوندن کتاباش بهش می رسم اونم تعقل از راه درستشه ، و این اون چیزیه که باعث تنفر بقیه از من میشه … ادامه دارد
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
The only Sound I can Hear
Is the Steel That I Feel
The Truth Of all Religions
Buried On a Wall Of Crime
By : GraveWorme
خ.ک : من وقتی این بلاگ رو داشتم با جون و دلم طراحی می کردم هدفم این بود که آدمای زیادی نیان و نخونن چون نوشته هام زیاد جالب نبودن . آدرسشم به یه عده محدودی دادم که یه سوء تفاهمی نشه و حالا بعضی از دوستان از کجا یافتنمون بماند .
خ.ک : به جونه همه ء عزیزام قسم می خورم که از نوشتن مطلب دوشنبه ۲ آذر هیـــــــــــچ منظوری نداشتم، بخدا نداشتم ، به پیر به پیغمبر به هرکی که دوست دارینش نداشتم . فقط داشتم یسری عکسا رو از رو هارد کامپیوترم پاک می کردم که یاد یسری خاطرات خوش افتادم و تلخیاش و خیلی وقت بود که ریخته بودم آشغالی . از بانوی غم ( خانوم سارا ) ممنونم که سر زد به بلاگ یه سری چیزا رو یاد آوری کرد و نظر خودش رو گفت و رفت . . . از خانومی هم که خودش رو مریم معرفی کرده ممنونم که سرزد به بلاگ و قدم رو تنها چشمم گذاشت ( حالا اینجا رو از کجا یافت خودش نیاز به درک عمیقی از اتفاقات داره … ) . خلاصه اینکه من نه می خوام به مسائل دامن بزنم نه می خوام طرف کسی رو بگیرم ، فقط می خوام بگم عزیزان ، دوستانم ، هم کلاسی های سال های اول دانشگاهم ، بنده چوب حرفایی رو که نزدم رو خوردم ، شما ها هم هر کدومتون راه خودتون رو با قطع رابطه با همدیگه انتخاب کردین و رفتین و دارین میرین ، پس دیگه اینکه قبلا چی شده و ماجرا از کجا شروع شد ه ، این بین کی الکی آبروش رفته و در آینده چی میشه الان وضعیت کدوم یکی بهتر از اون یکیه و هزاااااااارتا حرف و حدیث دیگه ، چیه ؟ بجای اینکه بشینید پشت سر هم قران بخونید یا چیزیایی بگید که در شان و شخصیتتون نیست همدیگه و فراموش کنید هرکی هم بره پی زندگانی خویش . خیلی هم خوشحال می شم با هر دو طرف درگیر یه بار رو در رو صحبت کنم … اگرم خیلی دوست دارید دوباره با هم دیگه رابطه داشته باشید خب روی گله هم دیگه رو ببوسید و فراموش کنید گذشتتون چی بوده و صد البته بنده رو هم از لیست کسایی که میشناختین حذفش کنید …
در مورد شخص بنده هم بذارید یه چیزی روشن بشه : بنده به هیـــــــــــچ یک از مفاهیم و معلومات دینی و غیر دینی و یا حالا هر چیزه دیگه ای وابستگی نداشته و ندارم ، نه شخصیت درست و حسابی ای دارم نه حرف زدن رو خوب بلدم ، پس جون هرکی که دوستش دارید بیخیال من بشید و برید دعوا هاتون رو سر یکی دیگه خالی کنید که شاعر میگه :
آسمان جور امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند
بله : منه دیوانه …
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
سلامت را نمی خواهم پاسخ گفت ، سرم در گریبان است
I was Last in the Dark
and the feel Wasn’t in my Heart
all around Me Forest and the Rain
بله :Forest and the Rain
نمی خواد خودت و کوچیک کنی ، فقط برو ، مگه چیزی عوض شده که من عوض بشم ؟
نشناختی ؟ منم خاک به خاک رفته یا یه چیزی تو همین مایه ها !!!
فقط یه راه برات مونده :
بیا بغلم کن
بیا بغلم کن و بعدش …
مشترک گرامی
دسترسی به ادامه این مطلب امکان پذیر نمی باشد
به یادت هر شب می زنم ساز
به یادت هر شب می کنم آواز آغاز
به یادت هر شب می کنم ترانه ها ساز
خ.ک : چه غلطا …
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
گر چشیدی طعم سیری !!!
گر که دیدی رنگ پیری !!!
گر شنیدی دیر رسیدی !!!
گر بریدی ، گر که ریدی !!!
می تونی رو من حساب کنی !!!
البته تا یه حدی !!!
و صد البته نه خیلی جدی
چیزه ، می خوای اصلا بیخیال ، هان ؟
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
آی آدم ها که در اتوبوس روی صندلی نشسته شاد و خندانید
یک نفر ایستاده در همان اتوبوس دارد لابه لای دیگر آدم ها می شود له ، می خورد جر
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
یک نفر در اتوبوس دارد می کند بیهوده جان قربان
خ.ک : من که به شخصه دیگه گه بخورم
خ.ک : شاعر می فرماید
Though my broken heart, tear my dreams apart
I’ll be alright, I’ll be alright
بله ، I’ll be alright
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
بگو آخه مگه مجبوری وقتی چیزی راجع به ژانر و سبک و استایل نمی دونی میری جلو دوربین !!! اونم تو یه برنامه پر بیننده !!! خودتو میزاری جای این جنبه دید و اون جنبه دید !!! میرینی به هرچی سبک و ژانر و استایل بازی !!! مثلا اسمش رو میزاری نقد فلسفی و گند میزنی به بازیگر و کارگردان و نویسنده و …
خرافات ؟ چیزی که فقط تو مذهب و دین معنا داره !!! ماله هموناییه که جلو دوربین هر جفنگی رو می تونن تلاوت کنن و به اسم این روایت و حدیث بدن به خورد یه عده مثل خودشون !!! البته حقم دارن و منم بهشون حق میدم ، ولی این یکی دیگه اصلا به خوردم نمیره که با هر دونه اسپند یه دونه فرشته وجود داره که با عطرش تا ملکوت اعلا میره !!! یا اینکه رنگ آبی چشم زخم رو برطرف می کنه و دفع بلاست !!!
کی می دونه شایدم اینا راست میگن جلو دوربین و من و بقیه نه در مورد ژانر و استایل و فیلم چیزی می فهمیم و نه در مورد خرافات !!!
خ.ک : بی ربط Windows 7 بهتر بود ؟ یا Ubunto 9.10 ؟
خ.ک : بی ربط تر از بی ربط !!! فوتبال منچستر هم کم کم داره مثل مربیش به سمت عدد نال میره …
نوشته شده
در قسمت :
روزنگار توسط :
خاک
از دیدن گاو هایی مثل تو
اینقدر به شاعف میام که میرم
یک کیلو نمک می خورم که بعدش برم ۶ لیتر آب بخورم که بعدش شیر بیشتری ازم تراوش بشه که چی بشه خودمم نمی دونم
ولی اینو می دونم که از دیدن گاوهایی مثل تو با اون سه چهارتا رفیقت به شدت به شور و شاعف میام
خ.ک : احتملا بعدشم برات ما ما ما می کنم
پا در زنجیر ، قصه بی پایان ،
آسمان از توست ، سهم من زندان ،
کهنه رویایی ، خالی از شورم ،
زاده در آتش ، زنده در گورم